خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار غم رفتن چه خوری چون به از آن می آید
هر کسی در عجبی و عجب من اینست کو نگنجد به میان چون به میان می آید
بس کنم گر چه که رمزست بیانش نکنم خود بیان را چه کنیم جان بیان می آید
807
لحظه ای قصه کنان قصه تبریز کنید لحظه ای قصه آن غمزه خون ریز کنید
در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید
هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع زلف او گر بفشانید عبربیز کنید
بس زبان کز صفت آن لب او کند شود چون سنان نظر از دولت او تیز کنید
ای بسا شب که ز نور مه او روز شود گر چه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید
وقت شمشیر بود واسطه ها برگیرید صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید
808
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند
دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند
اهل دینار کجا امت دیدار کجا گر چه دینار بشد لایق دیدار شدند
809
طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید نقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید
نقش های فسرده بی خبروار مرده ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید
گوش هاشان ز گوشش اهل افسانه گردد چشم هاشان ز چشمش قابل منظر آید
نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصان چون معاشر که گه گه در می احمر آید
پر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشان کز هیاهوی و غلغل غره محشر آید
نقش ها یک دگر را جانب خویش خوانند نقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آید
لیک گرمابه بان را صورتی درنیابد گر چه صورت ز جستن در کر و در فر آید
جمله گشته پریشان او پس و پیش ایشان ناشناسا شه جان بر سر لشکر آید
گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آید دامن هر فقیری از کفش پرزر آید
دار زنبیل پیشش تا کند پر ز خویشش تا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید
برهد از بیش وز کم قاضی و مدعی هم چونک آن ماه یک دم مست در محضر آید
باده خمخانه گردد مرده مستانه گردد چوب حنانه گردد چونک بر منبر آید
کم کند از لقاشان بفسرد نقش هاشان گم شود چشم هاشان گوش هاشان کر آید
باز چون رو نماید چشم ها برگشاید باغ پرمرغ گردد بوستان اخضر آید
رو به گلزار و بستان دوستان بین و دستان در پی این عبارت جان بدان معبر آید
آنچ شد آشکارا کی توان گفت یارا کلک آن کی نویسد گر چه در محبر آید
810
باز شیری با شکر آمیختند عاشقان با همدگر آمیختند
روز و شب را از میان برداشتند آفتابی با قمر آمیختند
رنگ معشوقان و رنگ عاشقان جمله همچون سیم و زر آمیختند
چون بهار سرمدی حق رسید شاخ خشک و شاخ تر آمیختند
رافضی انگشت در دندان گرفت هم علی و هم عمر آمیختند
بر یکی تختند این دم هر دو شاه بلک خود در یک کمر آمیختند
هم شب قدر آشکارا شد چو عید هم فرشته با بشر آمیختند
برچسب:
نویسنده: bahman
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 18:41